
کلمات کلیدی :
دانشگاه،
کلاس دانشگاه،
اخلاق
گفتم تا آبان؟
خیلى بیشتر از اون چیزى که فکرشو میکردم برگشتنم طول کشید. آره؟
دانشگاه هم بیشتر از اون چیزى که فکر میکردم بود.
این ترم، درس اخلاق سهم من از معارف بود.
از قبل از مهر منتظر دیدن تشکیل شدن کلاس اخلاق بودم تا شاید ببینم اخلاق بقیه رو هم تشکیل داد.
رفتم سر کلاس. رفتم. رفتم تا رسیدم به جایى که:
- "ما چه بخوایم چه نخوایم دچار جبر هایى تو زندگى هستیم."
دستمو میارم بالا.
- "پلک زدنمون... نفس کشیدنمون... اینجور رفتارها معلول جبر فلسفى ماست."
- فهمیدنمون چى؟
- "به هیچ عنوان اختیارى توى پلک زدن نداریم. درست نمیره؟"
هنوز دستم بالاست.
با بى اعتنایى سرى حرکت میده که بگو.
- فهمیدنمون چى؟
- "یعنى چیه؟"
- فهمیدنمون معلول جبر ادراکیه؟
بقیه بدون توجه به معنى کلمات من میخندن. استاد نگاهى بهشون میکنه، ساکت میشن.
- "معلومه که حرف شما درست نمیره. کسى مارو مجبور نمیکنه که چیزیو که نمیخوایم بفهمیم."
- اختیار مغز من توى فهمیدن مسائل نزدیک به صفره. اختیار نفهمیدن یه کودکستانى وقتى تو کلاس مام باشه هم همینقدره.
- "ما تو جلسات بعدى به این بحث میرسیم. صبر کنید تا اونموقع. الان بحثو منحرف نکنین. خب میگفتم..."
- (سکوت)
.
.
.
- "خب یه ماه دیگه امتحانتونه. امیدوارم مشکلى نداشته باشین و پاس کنید."
- استاد! جبر ادراکیـــ...
- "گفتم که همچین چیزى درست نمیره. براى بحث هم زمان نداریم."
- استاد فقط یه سوال...اگه جبرى در کار نیست پس چرا امتحان، افتادن و پاس کردن داره؟
- "ما فرصتى براى اینجور مباحث نداریم. لطفا وقت کلاسو نگیرید."
- !
.
.
.
کلاس: خسته نباشید!
استاد: "دو هفته ى دیگه امتحان درس منه. پس خوب مسائلو بفمید که موقع امتحان نمره بیارینو نیفتین که به هیچ عنوان نمره نمیدم.
خدا حافظ"
- !